شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

267

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

لشكر بنهب و غارت ميل كرد ، سلطان تمكين نداد . بزرگان شهر آمدند و فرمان صدور يافت كه اسامى كسانى را كه سر غوغا بودند عدّ كنند ، سى نفس نحس را تعيين كردند - با آنكه فتنه صالح و طالح و خاسر و رابح را جمع كرده بود ، و مثل عوامّ مثل سوام اغنام است كه در پى الّاف روند ، و واحدى آلاف را تبع كند - سلطان فرمود كه بضرب رقاب ارواح آن بدبختان را بدركات * رسانيدند ، و از پا كشيده بدروازهاى شهر بر سر كوچها بردند . و چون بندار در فساد مبالغه كرده بود و سرير سلطنت را شكسته - و آن سرير از موضوعات سلطان محمّد بن ملكشاه بود - فرمود كه او را بتنكيل و عذاب و بيل قتل كردند ، و هر عضوى را به طرفى انداختند . و سلطان چند روز « 1 » در گنجه اقامت كرد ، و بتدبير و تعيين جهت حركت و مسير مشغول شد . عاقبت اتّفاق بران كردند كه از ملك اشرف استنجاد كنند ، و بمعاضدت او معارضت تاتار نمايند ، و اوتر خان و جمعى ديگر از جبنا كه ايشان را دل و قوّت نفسانى نبود بر اين معنى اشارت مىكردند ، و سلطان به باطن مخالف بود ، و به ظاهر موافقت مىنمود . پس از راه گيلگون باخلاط رفت ، و بلاد گرج را بغارت باز بر هم زد ، و رمقى كه بود بربود . و سلطان بتواتر به ملك اشرف رسل مىفرستاد و استنجاد مىكرد ، و عقل آن معنى را استبعاد مىنمود . چه هر وقت كه كينه‌اى ديرينه در سينه‌اى متمكّن باشد ازالت آن * دشوار باشد ، بلكه بتوارث با عقاب رسد ، و هر كه بر دشمن بدشمن نصرت طلبد بر مثال كسيست كه از گرماى آفتاب پناه بكورهء آهنگران برد . چون ملك

--> ( 1 ) - در متن عربى هفده روز گويد .